ادبی
جمعه 10 خرداد‌ماه سال 1387
عروسکهای کوکی

ما دیشب رفته بودیم تو خط صوفیانه....تا صبح خواب رقص سما میدیدم...عجب خوابی بود...بدون بلیط رفت و برگشت و اجازه بابا و مامان رفتم ترکیه اومدم...حقیقتا هم هنوز خستگی راه در من هست...

همه جای خوابم شاهکار بود جر اینجاش که صدای جارو برقی اومد...مامان گفت پاشو مهمون داریم...دیگه من مجبور شدم چون میخواستم تی بکشم....برگشتم خونمون....

ولی گذشته از شوخی نمیدونم حکمت این خواب چی بود..چه حس عجیبی داشتم..منی که شاید هیچوقت از خیلی مسایل سر در نمیارم...تو خواب از حال عجیبم به گریه افتاذم!!!

شاید به این دلیل که این روزا از خیلی چیرا فرار میکنم...یعنی خودمو به نفهمیدن میزنم شاید با همین چهره خل و چلم....راحت تر سر کنم...گاهی فکر میکنم نفهمیدن نعمت بزرگیه که خدا به ادمای احمق عطا کرده...منو می بخشید که از این لغات استفاده میکنم...برای منظورم کلمات بهتری پیدا نکردم..نسل جدید یعنی ما یا اونقدر به خاطر موشکافی تو مسایل شکسته و سر خورده میشیم یا سردرگم یا کلا بی خیال همش...نمیدونم...به قولی شاید ما همگی عروسکهای کوکی یک تقدیریم که اخر همگی از سوراخ یک سوزن رد میشویم...پایان..