X
تبلیغات
زولا
ادبی
جمعه 16 اسفند‌ماه سال 1387
دل خوشیم و خجسته

الان ما میخواهیم به یک مهمانی برویم سرشار از خوش گذشتن ها...به خاطر ندارم که یکبار به این مهمانی رفته باشم و بتوانم چیزی بخورم چون همواره مرغها با پوست پخته شده است و انچه بر روی برنج همیشه خودنمایی میکند مو میباشد.تمامی قاشقها چرک و بشقاب ها خسته اند..باید از تشنگی بمیری و مدام هم بگویی خیلی ممنونم.. 

 

 من نمیدانم در عجب میمانم!!حالا این خانم برای خواهری ما پاگشا گرفته است و ۵۰ نفر مهمان هم دعوت کرده و نمیدانید که چه شوری در دلهای کل هم فامیل ما افتاده است.. 

   

الان ما یک مقدار ماهی به عنوان شام میل فرمودیم که اگر گرسنگی به ما فشار اورد اسیر نشویم...همگی خوشحالیم از ته دل...وحشتناکترین مساله یک زن اینگونه بودنش است که از اشپزی گذشته وقتی وارد خانه اش میشوی اثری از وجودش نبینی!! 

 

نمیخواهم زن را به اینصورت معنا کنم اما از این خصوصیت میتوانم به جرات از زنانگی یک زن نام ببرم.و حتی معتقدم زنی که عاشق مرد و زندگیش باشد همیشه خانه اش بوی گل میدهد و چایش دم است و غذایش گرم... 

الان صد در صد بر لبان تمام اقایان خواننده این چند خط لبخندی از خوشحالی نشست 

اینجوری!!! 

 

اما دیگر زمان مجازات است و ما باید برویم..برایمان دعا کنید....بدرود.. 

پی نوشت:جان دل!که همواره نگرانم هستی و نگرانت هستم...این روزها نشانی از غرور زیبایی در تو میبینم که برایم تازگی دارد و یک دنیا حرف..در زمانیکه گاهی اشکی در چشمانت حلقه میزند و میدانم ز چیست دلم نمیخواهد چیزی بپرسم..زیرا میدانم که تو در تمامی این مسیر طولانی عاشقتر از همیشه ای...سکوت میکنم و میگذارم بیرون بریزند...انوقت به ستایش پاکیت من اشک میریزم...