از شمال برگشتم...از بوی نارنجو...کباب...از شب بیداری و حافظ خوندن و بغض دلتنگی...
از اکسیژن زیادی سرفه ام میگرفت..شبا دور هم میشدیم فال حافظ میگرفتیم تا صبح و نمیفهمیدیم چی شد که خوابمون برد.
حالا همه اینا یه طرف و خستگی راه و اتوبوس و جاده وحشت چالوس یه طرف دیگه..اونم وقتی راننده هم موبایل حرف بزنه و تخمه بخوره و هم رانندگی کنه و از تو اینه ام همه رو نگاه کنه..توام دقیقا پشتش نشسته باشی و تمام این مسایل شامل حالت بشه.
خلاصه سفر تمام حسای خوبو یه ادم میده.قد میکشی انگار.دلم تنگ بود.خیلی تنگ..شاد بودم اما غم خوشگلیم باهام بود که تا پا گذاشتم تو تهران یادم رفت.
خلاصه سفر نامه من کوتاه بود اما هنوز احساس خوبش باهامه.همین
پی نوشت:دلم تنگ تو بود که نفهمیدم چطور رفتمو برگشتم.دلم تنگ تو بود که برگشتم.که تا پا گذاشتم تو این شهر گر گرفتم از شادی و شوق تو.همین
چه سفر خوبی داشتید ... سختی هاشم لذت بخشه ...
وبلاگ خیلی خوبی داری در صورت تمایل به تبادل لینک منو خبر کن .
متاسفم ک غم خشگلت از بین رفت.ولی کاش خوشحالیامون غمگینو زود گذر نباشه.خوشحالیم......................................................بی غم
همه اون کارایی رو که آقای راننده با هم انجام می داد به کامپیوتر بگی انجام بده هنگ می کنه !!!