هیچ میدانی من در غیبت پر سوال تو چقدر ترانه سرودم...چقدر ستاره نشاندم...در غیبت پر سوال تو عقربه های بی بازگشت من حتی به ساعت شش و هفت پنجشنبه نرسید.حالا که امدی پس این همه حرف نا منتظر از رفتن بی مجال چرا؟؟؟
همانجا نزدیک به همان میل همیشه رفتن بمان...همیشه رفتن به سوی حریم علاقه اسان است و باز امدن از تصرف بوسه دشوار...
پس من اینجا چه میکنم؟؟؟دیگر نه خواب گریه تا سحر!!!نه ترس تنهایی!!!من...همینه ساده...باور کن برای یکبار برخاستن هزاربار فروافتاده ام...
میخندم....زیرا که عشق تنها سوتفاهمی بود برای تو ...در جمع من و این شب شکسته جای تو خالی!!!!!!!!!
یادم میاد نی نی بودیم هی میگفتن جیزه...جیزه....درست مثل الان که یه جورایی نزدیک شدن به مسایل یا حتی فهمشون حیزه...
یادمه میگفتن:عسلی بگو بابا..بگو پسته...بگو قصطنطنیه...و ما یه عمره طوطی وار هر چیزی رو که یاد میگیریم فقط تکرار میکتیم.
یادمه میگفتن:بغلش نکن بغلی میشه...و هنوز که هنوزه جهان ما داره از فقر محبت و عشق به تباهی میره.
بزرگتر که شدیم ما مانه به بابا میگفت جلو بچه دعوا نکن روش تاثیر داره.ما موندیمو در بسته و صدای فریادهایی که نفهمیدیم از چی بود و حالا از حل خیلی از مسایل عاجزیم و به شنیدن فریاد عاذت کردیم....
و خیلی چیزای دیگه که همش پر رنگ و کمرنگ تو ما هست و همش تمام کودکی ماست اگرچه پر از زیبایی است اما تک تک مراحلش یا ماست.و من فکر میکنم تنها رسالت ما اینه که کودکی قشنگی واسه بچه هامون بسازیم تا بهترین کودکی رو تو بزرگیشون داشته باشن.
پی نوشت:کا کا کو کویم همیشه نی نی من باش
من خوب اگاهم که زندگی یکسر صحنه بازیست!!!
من خوب میداتم که همه کس برای بازیهای حقیر افریده نشده است...
یهو افتادم تو این حال و هوا....بعد از یه دوره که بهم خیلی سخت گذشت دوباره افتادم تو مسیر خودم...هیج جیز خوب و درستی از بین نمیره...همه چیز اخر سر همونی میشه که تو میخواستی...اتفاقات فقط پله پله تورو به یه جاهایی میرسونن که یهو میبینی تو جات همین جا بوده.
فکر میکنم ادم اگه سعی کنه همه چیز و دوست داشته باشه اونوقت هیچی واسش بد نیست...اگه ما دردامونو..خستگیامونو حتی تجربه های تلخمونو حتی اون قطره اشکی و که ریختی چون دلت شکست دوست داشته باشیم و جریی از خودمون بدونیم ذیگه سخت نیست...
پی نوشت:زود زود همش تاپ تاپ میزنه این دل...پاشو...