الان ما میخواهیم به یک مهمانی برویم سرشار از خوش گذشتن ها...به خاطر ندارم که یکبار به این مهمانی رفته باشم و بتوانم چیزی بخورم چون همواره مرغها با پوست پخته شده است و انچه بر روی برنج همیشه خودنمایی میکند مو میباشد.تمامی قاشقها چرک و بشقاب ها خسته اند..باید از تشنگی بمیری و مدام هم بگویی خیلی ممنونم..
من نمیدانم در عجب میمانم!!حالا این خانم برای خواهری ما پاگشا گرفته است و ۵۰ نفر مهمان هم دعوت کرده و نمیدانید که چه شوری در دلهای کل هم فامیل ما افتاده است..
الان ما یک مقدار ماهی به عنوان شام میل فرمودیم که اگر گرسنگی به ما فشار اورد اسیر نشویم...همگی خوشحالیم از ته دل...وحشتناکترین مساله یک زن اینگونه بودنش است که از اشپزی گذشته وقتی وارد خانه اش میشوی اثری از وجودش نبینی!!
نمیخواهم زن را به اینصورت معنا کنم اما از این خصوصیت میتوانم به جرات از زنانگی یک زن نام ببرم.و حتی معتقدم زنی که عاشق مرد و زندگیش باشد همیشه خانه اش بوی گل میدهد و چایش دم است و غذایش گرم...
الان صد در صد بر لبان تمام اقایان خواننده این چند خط لبخندی از خوشحالی نشست
اینجوری!!!
اما دیگر زمان مجازات است و ما باید برویم..برایمان دعا کنید....بدرود..
پی نوشت:جان دل!که همواره نگرانم هستی و نگرانت هستم...این روزها نشانی از غرور زیبایی در تو میبینم که برایم تازگی دارد و یک دنیا حرف..در زمانیکه گاهی اشکی در چشمانت حلقه میزند و میدانم ز چیست دلم نمیخواهد چیزی بپرسم..زیرا میدانم که تو در تمامی این مسیر طولانی عاشقتر از همیشه ای...سکوت میکنم و میگذارم بیرون بریزند...انوقت به ستایش پاکیت من اشک میریزم...
دیشبم گذشت...امیرحسین داماد جان کیک نسکافه ای از شیرینی فروشی بی بی که من دیوونشم به مناسبت تولدم خربده بود و کلی شرمنده مان کرد...
و خواهری 23 عدد شمع دور کیک چیده بود و خلاصه کادو و داستانی...
خواستم شمعهارو فوت کنم ...یکدفعه و یه جا...اما نفس کم اوردم به خاطر بغضی که در گلویم پیچید...پس 4 بار فوت کردم تا جواب داد...همه کف زدند..داماد جان عکس میگرفت...همه و همه لطف کردند..
24 سالم شد...12 ساله که بودم میخواستم زودتر اینقدری بشم اما حالا میخوام زمان وایسه..اما انگار هی تندتر و تندتر میشه...کلا این روزا به ساعت زیاد نگاه میکنم..و به خودم هم...جایی از ذهنم درد میکنه....فکر میکنم از زمان جا ماندم...باید قدمهایم تندتر شود...ایمان دارم در میان تاریکی همیشه روزنه ای هست...و میدانم تو میتوانی...
پی نوشت:از تک تکتون ممنون بخاطر تبریکات صمیمانه که بسی عرق شرم بر پیشانیمان نشاند!!!
همیشه روز عید..لحظه سال تحویل بغضی عجیب در دلم مینشیند...و امروز که روز تولدم است هم...
شاید از شادی شاید از دلگیری...
به ماه مینگرم...باورم نمیشود...به هر دری میزنم باورم نمیشود...کاش میشد به عقب برگشت و همه چیز را باور کرد...من در روز تولدم در امتداد ۲۴ سال زندگیم در دلم غباری هست که نه میتوان چون شمع کیکم با فوتی غبارش را ربود و نه برایش کف زد...اما میخندم...زیرا به قدرت ادمی ایمان دارم...
تولدم مبارک!!!