زندگی ناقلا

گاهی اتفاقاتی در زندگی ما آدمها میفته که به ظاهر بی اهمیته..اما انقدر ما رو درگیر خودش میکنه که همش دنبال این میگردیم که چرا اتفاق افتاد؟؟؟ 

اما یه کم که گذشت میبینیم اگر نمیشد به درک خیلی چیزها نمی رسیدیم..گاهی عاشق میشویم و میدانیم که انگار همان است که میخواهیم..انوقت بر سر یه اتفاق همه چیز میرود اما انگار باید عاشق میشدیم تا فهمیدن همدیگر رو یادبگیریم...حتی اگر رسیدنی هم نباشد... 

گاهی پی هدفی هستیم..به آب و آتش میزنیم و در یک قدمی مانده به قله همه چیز نابود میشود...شاید برای این است که رفتن را بیاموزیم حتی اگر قله محو شود... 

گاهی از بودن در شرایطی یا انجام دادن کاری امتناع میکنیم اما نمیشود  انگار باید ترس را کشت و جسارت را اموخت... 

در تمام روزمرگی ما آدمها درسی هست که اگر بیاموزیمش مرگ برای ما راحتترین حالت دنیا خواهد بود... 

زندگی خیلی ناقلاست...گاهی آشی برایمان میپزد با ده من روغن..گاهی نگاهمان هم نمیکند...اما اگر خوب ببینیمش ...به لحظه هایمان خوب دقیق شویم...اگر  ترشی لیموترش و شیرینی عسل روی نان داغ و کره  زیر زبانمان باشد...آنوقت ادمی دیگر میشویم...امتحان کنیم..فرصت کوتاه است.. 

همین!

همین!

شما چطور؟؟

  

ما حافظه ضعیفی داریم..انقدر ضعیف که یادمان میرود چه بر سرمان امد..یادمان رفت هواپیمایی پر از اندیشه سقوط کرد..یادمان رفت بم برای چه فروریخت؟؟یادمان رفت تیر ماه را..یادمان رفت بشکه های نفت و اهدای کلیه را..یادمان رفت فیلمهای سکسی گل و بلبل و یادمان اوردند گشت ارشاد را..یادمان رفت جزغاله شدن دانشجوی دکترا را در یک ازمایشگاه به دلیل نبودن کپسول اتش نشانی...یادمان رفت جزایر پول را و بررسی میکنیم را...یادمان رفت نتیجه همیشگی ۱-۱ فوتبال را..یادمان رفت تکه تکه شدن اتوبوس پر از نخبگان را..یادمان رفت ...یادمان رفت؟؟از خود نپرسیدیم چرا یادمان رفت؟نپرسیدیم چرا خشخاش وارد میکنیم؟؟نپرسیدیم چرا اعتیاد غوغا میکند؟نپرسیدیم چرا باید یادمان میرفت و چرا یادمان دادند که یادمان برود؟؟  

میدانم ..خوب میدانم که کاری از من و تو برنمیاید..اما همین که گاهی به یاد بیاوریم که چه اندیشیدیم و چه اندیشیدند.همین برایم کافیست.اینکه میفهمیم که چه گذشت و گاهی تلنگری باید تا انسانیتی زاید...میدانم..اینرا هم خوب میدانم که زیستن در جایی که محکوم به فهمیدن و باز هم فهمیدن مشتی نادان هستی چقدر دردناک است...اما دلم میخواهد در تک تک لحظه های زندگیمان بدانیم که احمق نیستیم..و همین که به درک ان برسیم تک تک لحظه هایمان را فهمیده ایم... تلخ مینویسم...میدانم..اما شاید همین نوشتن اول برای خودم تلنگری باشد تا حافظه ام به مسلخ نرود هم برای شما که خود ایرانید...یادمان نرود ضحاک برای بودن مغز انسان میدرید...دریده نشویم...فردوسی بزرگ در انزمان به ما تلنگری زد برای تمام اینده مان و حالا شما بگویید که ایا لمسش نمیکنید؟؟این کمترین حق یک انسان است که خوب بفهمد...اشتباه نکنید..من نه میخواهم انقلاب کنیم نه تظاهرات نه ...فقط میخواهم نگذاریم اندیشه مان به تاراج برود.همیشه فکر کنیم تا خودمان را فراموش نکنیم...خیلیها میگویند کله ام بوی قرمه سبزی میدهد اما من همیشه بوی قرمه سبزی را به بوی گند نادانی ترجیح میدهم...شما چطور؟؟

خودم...خود شما...

اگر قرار باشد خودمان را تعریف کنیم...چطور مینویسیم؟؟چطور صادقانه خودمان رار قم میزنیم..و از افشا شدن نمیترسیم...راستی آن لحظه که در راست ترین لحظه ها به خودمان نگاه میکنیم عجب لحظه پر رمز و رازیست...شروع میکنم..شما هم با من به صمیمی ترین و زیباترین لحظه ادمی بیایید... 

من تکه ای از تاریکی هستم.نامه ای بلند.سوالی سمج و ذهنی ساده.کنجکاو و این کنجکاوی همیشه کار دستم میدهد.همیشه مینویسم..اعتقاد دارم آنهایی که نمینویسند ازادی بزرگی در آغوش دارند که انگار بارشان سبکتر است..همیشه دقیق شدن در آدمها ازارم میدهد...خیلی اوقات اشتباه کردم و قبول نکردم که اشتباه کردم اما واقعا اشتباه کرده ام.گاهی بیش از حد خوب بوده ام و گاهی خیلی بد..که بد بودنم بسیاری از لحظه ها به خاطر خوبیهایم بود..  

گاهی خودم هم نمیفهمم چه میگویم و فقط بلغور میکنم که کم نیاورم..خانه ای که در درون من است خانه ایست رو به جهان اما جدا از جهان...زندگی گاهی راضیم نمیکند...همیشه پی کاری بزرگم..در حالیکه حتی از عهده شاید ساده ترین کارها بر نیایم...اما همیشه تصویر هولناکی از اینده را میبینم...و میدانم پس از این هولناکی انسان صورتش سرخ خواهد شد نه از هراس از شرم..زیرا ناگهان در میابد که همواره عقلش را در شرمگاهش پنهان کرده بودو از انجا به جهان مینگریست..چیزی که فروید انرا در نطفه انسانها گذاشته و دیگران باور کردند.اشتباهی که حقیقت پنداشتند و به غلط پنداشتند زیرا تمام داستان این نبوده است!! 

و اشتباه کردن چقدر ترسناک است...وقتی که میدانی فرصتی هم نیست..ما ادمها همیشه همینطوریم...حتی در اشتباهاتمان گمان میکنیم که راست میگوییم و آن آینده هولناک چنین روزیست...یک روز از میان خط به خط زندگیم دریافتم نیروی وحشتناکی در آدمی هست که قویتر از تمام لشگرهای جنگی دنیاست..و آن زمان رسیدن یک فکر و ظهور یک اندیشه است..زمانیکه حتی در اندیشه لبخند کودکی هستی یا در اندیشه کاری بزرگ حتما هستی...و این است رسالت هستی... 

من اشتباه زیاد کرده ام و گاهی از این رسالت دور شده ام ... گاهی خودم نبوده ام...اما همیشه در اندیشه بزرگ شدن هستم تا جاییکه روزی برسدکه انسان در خلوتش به خودش افتخار کند..همین..