ادبی
دوشنبه 11 آذر‌ماه سال 1387
متروکه من

وقتی تو مسیر خونه راه میفتم کلی سوژه تو ذهنم هست که میخوام زود بیام بنویسم اما تا میشینم پشت این مانیتور همش پخش و پلا میشه.این روزا بیشتر دلم میخواد وقتی راه میرم به زمین نگاه کنم.نه گوشهام صدایی بشنوه نه کسی رو ببینمو نه کسی منو ببینه.وقتی راه میرم فقط یهو یه دستی میاد جلو که بهم برگه تبلیغات رو بده و من حتی اونم نمیبینم.بعد که جلوتر میرم تازه گذشته تکرار میشه.درست حس وقتایی رو دارم که دلم میخواد ماشین مستقیم بره و انقد بره تا دلم بخواد وایسه. 

تشنه سکوت شدم اینکه تو خودم شیرجه برم و در نیام.دلم از اون بستنی قلمبه سفیدا میخواد که تو بچگی ۵۰ تومن بود میخوردیم....هیچوقت دوس نداشتم تموم شه...حالا که میتونم ۱۰۰۰ تاشو بخرم دیگه هیچ مغازه ای ندارنش. 

نمیدونم شایدم اگه داشتن من بازم با همون شوق میخوردمش یا نه؟ 

ولی خب حس من این روزا بدجوری شده...نی نی درونم انگار پاهاشو بغل کرده و ناراحته از اینکه بهش توجه نکردم..تلنگری باید. 

پی نوشت:صدای تو را که میشنوم گوشهایم تیز میشود انگار دلم میخواهد تنها حرف بزنی.. وقتی  کودک میشوم و تو ضعف میکنی برای بچگیم دیگر هیچی نمیخواهم جز نگاه روشن و پر هیجانت را در اینه چشمانم که بغض میکنیم هردو...و ما چقدر حتی وقتی با همیم دلمان برای هم تنگ میشود.